؟؟؟
نمیدونم اینجا کسی منتظر من هست یا نه
نمیدونم بودنم مهمه یا نه فراموش شدم
نمیدونم اینجا کسی منتظر من هست یا نه
نمیدونم بودنم مهمه یا نه فراموش شدم
نگران من نباشید
من خوبم
با تمام روزای سخت
باتمام......
شدم عین یه غزل
حالاچرا غزل؟
میگم .......
برمیگردم باید خودمو بسازم
حالم زیاد خوب نیست
برمیگردم
نمیدونم من این روزها
روزهامو از دست میدم یا نه؟
نمیدونم
داشتم نگاه میکردم ۴۲روز میشه که اینجا نیومدم
نمیخوام بهونه بیارم
ازبهونه آوردن خسته شدم
امروز بعد مدت ها خونه بودم صبح رفتم استخر
بعدشم کمی خوابیدم
جاذبه ای که توی خواب بعد از شنا هست تو هیچ چیزی نیست
بعدشم قرمه سبزی وای که من چقدر دوست دارم
حتی عطرشو
بعدشم کمی آهنگ گوش دادم ورفتم پیش عزیز
عزیز؟
خوب بود مثل همیشه
تابستونا که میشد همیشه برام یخ در بهشت درست میکرد
عطر اون یخ در بهشتای خوشمزه با بوی گلاب کاشان
............
یه چیزی هم درست میکرد با ماست و خیار نعناع و کشمش و گردو
خیلی خوشمزه بود
عطر اون نعناع تازه
خیلی بی نظیر بود
حالا دارین فکر میکنن چقدر من شکمو هستم ؟
شکمو ؟
تقریبا هستم
میدونی هوس چی کردم
اینکه یه عالمه غذای خوشمزه خونگی از سبزی قرمه تا کوفته از
شامی کبابی تا قیمه از ...بخورم تا سیر شم
اخه انقدر چیز برگر و ساندویج وسالاد ....اینجور چیزا خوردم
علاقمو به غذا خوردن از دست دادم
ناهارا که خونه نمیام و یه غذای سبک میخورم
بیشتر اوقات سالاد
اخه یه رژیم خاصی دارم تا چاق نشم ؟
نه چاق نه بخاطر یه چیزای دیگه است
شبا هم که ۷یا۸میام
انقدر خسته و بی میل هستم که علاقه ای به غذا خوردن ندارم
امروز یه کتابی میخواندم
اینجاهاشو دوست دارم
بامن از یاس هایت میگویی کاش میتوانستی یاس های مرا ببینی
من از ملال های وحشتناکی گذشتم
و پریشان از عذاب در خلا دور خود چرخیدم
و میدانی تمام این یاس ها مرا تا کجا کشاند و چه میلی به من داد؟
میل دست شستن از ادبیات برای همیشه
و دیگر هیچ کاری نکردن جز زندگی با تو .در تو ...
به خودم میگفتم :هنر تا چه حد گرفتاری و عذاب میخواهد برای من و اشک برای او؟
این همه سرخوردگی های دردناک برای رسیدن به چیزی بی ارزش به چه درد میخورد ؟
گاهی تردید های غم انگیزی درباره انسان و اثردارم
سعی میکنم زودتر برگردم
حداقل سعیمو میکنم
ممنون که انقدر خوبین و همیشه جویای حالم هستین شرمنده
خیابونای شلوغ دم غروب و سیاوش
من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم
با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم
دنبال راه فرارم از تو نه از اینجا
میدونی فایده نداره بسه دیگه رویا
مسیر خونه امروز یه حس عجیبی داره
دلم نمیخواد برگردم خونه
دم غروب هوای ....
هوس یه طمع شیرین کردی
یه چیزی که تلخ باشه اما شیرین
جلوی کافه نگه میداری
پله هارو میری بالا
چند تا از میزا پره
یه میز کنار دیوار پیدا میکنی
این میز کنار دیوارو دوست داری
یه بستی سفارش میدی
یه کتاب از توی کیفت در میاری
"""تورا بانو نامیده ام
بسیارند از تو بلندتر بلندتر
بسیارند از تو زلال تر زلال تر
بسیارند از تو زیباتر و زیباتر
اما بانو تویی
از خیابان که می گذری
نگاه کسی را به دنبال نمیکشانی
کسی تاج بلورینت را نمیبیند
کسی
نگاهی نمی افکند """
دوست دارم بانو رو
با تمام زلالیش که نگاه کسی رو به دنبالش نمیکشه
که.............
نبودم تو این ماه های اخیر چند تا دلیل داره
البته شاید بهونه به حساب بیاد
هر طور که مایلید فکر کنید
من آدما رو محدود نمیکنم که مثل من فکر کنن
قبول دارید که دیدگاه آدما بخش بزرگی از زندگیشونه ؟
اینکه چطور ببینن و بشنون و دوست داشته باشن بخندن گریه کنن ؟؟
بخش اصلی زندگی آدما همین دیدگاهشونه
بگذریم
روزها گذشتن زمستون بهار
میگذرن و میگذرن
و من
لابه لای این روزا منم گم شدم
درگیر شدم
سالی که گذشت خیلی سال سختی برام بود
پر از درد بی خوابی نگرانی بی هوشی
مرغ آپز و ......
روزای سختی بودن ولی خوبه که تموم شدن
درگیر کارم حسابی
تو این چند ماهی که توی خونه بودم استراحت مطلق
پدر یه مدیر داخلی آورده بود بجای من
اینکه دوباره برگردم و همه چیز رو از نو شروع کنم
انرژی زیادی ازم گرفت
و اون مدیر داخلی که بجای من آورده بود
یکی از اون آدمایی هست که من نمیدونم یک لحظه هم کنارشون کار کنم
و از اونجایی که نمیخواستم اونجا موندگار بشه و برای من دردسر
مجبور شدم تمام این چند ماه رو مرور کنم
تا همه چیز دستم بیاد
انرژی زیادی ازم گرفت
یادمه سال گذشته خواستم از کائنات
که برام لبخند و خوشی و آرامش بیارن
اما انگار که مثل همیشه خواسته هام اجابت نمیشن
و در حالت بد بینانه عکس عمل میکنن
بگذریم
پرنده ها وقتی آواز میخونن که شادن
و من همیشه فکر میکردم
یعنی پرنده ها هیچ غمی ندارن ؟؟؟
یعنی از اینکه توی قفسن ناراحت نیستن؟
یعنی دلشون نمیخواد پرواز کنن؟؟
میخواد ؟؟
پس چرا هیچی نمیگن.....
چرا آواز میخوانن حتی وقتی توی قفس هستن ؟؟؟
میترسن ؟
از چی؟
از اینکه .....
از چی؟
از چی میترسن ؟
از مرگ؟
از طرد شدن؟
از گشنگی ؟
مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ؟؟؟
گاهی به قلب كسی
گاهی از قلب كسی...!
الان روزهاست کارم شده کشیدن پرده ها
دراز کشیدن روی تخت
وگوش دادن به تیک و تاک ساعت رو میز
گذر زمان و تیک تاک
تیک .............تاک
تیک ........تاک
تیک..... تاک
گاهی هم گوش دادن به صدای لبهای ماهی گوچیک تنگ روی میز
که لبهاشو میکوبه روی شیشه تنگ
صدایی مثل چک چک آب به گوشم میرسه
روی تخت دراز میکشم و توی تاریکی مطلق
روحمم رو از جسمم جدا میکنم
و توی زمان حرکت
ساعت ها میگذره و صدای نرگس و خانم غذا و......
بلند میشم و موهای کوتاه پسرونه ام رو جلوی آینه شونه میکنم و......
از موهای کوتاه متنفرم
این روزها نمیدونم کجام
نپرسید کجام و چیکار میکنم
چون خودمم نمیدونم
خوبم............؟؟؟
نمیدونم
تا یادم نرفته عیدتون مبارک
بـآید کَسـی باشد
کـــہ مــَعنی سه نقطههاے انتهاے جملههایَتـــ را بفهمد
هَـمیشه باید کسـی باشد
تا بُغضهایتــ را قبل از لرزیدن چانهات بفهمد
بـآید کسی باشد
کـــہ وقتی صدایَتــ لرزید بفهمد
کـــہ اگر سکوتـــ کردے، بفهمد...
کسی باشد
کـــہ اگر بهانهگیـر شدے بفهمد
کسی بـاشد
کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردے
برای رفتـن و نبودن بفهمد
بفهمد کـــہ درد دارے
کـــہ زندگی درد دارد
بفهمد کـــہ دِلتــ براے قَدمــ زدن زیرِ باران...
براے بوسیـدَنت...
براے یک آغوشِ گَرمــ تنگ شده است
باید کسی باشد
که بفهمد
فـــرقـــی نـمــیکــنـــد ...
*تـــو* ... دل ببـــــــری یــــا مــــن دل ببـــــــــــازم ،...
اگـــر حـــکــــم ، ... حـــکـــم دل نـبـــاشـــد ،..
دیـــر یــــا زود ... یــــک نـــفــــر خــــواهـــــد بریـــــــــــــــد ....!!!!!
شیوه ی بیــان اســم تـو
در صدای او متفاوت است
و تــــو
می دانی که نامت در لب هـای او ایمن است
...........................
.........................
.........................
میدونید دارم فکر میکنم که خجالت چه شکلیه ؟؟
چجوری میشه خواندش ؟
اصلا میشه خواند ؟
دیدنیه مگه نه؟
خب تقصیر من چیه که نمیشه نوشت ؟
خب آره بهونه است
از اون مدلش که من نبودم دستم بود تقصیر استینم بود
آستین مال کتم بود کتم مال ....
از اون حالتاست الان
به قول مهدی انقدر که نیستم
همین که باشم کافیه حتی کم
نه؟
بچه تر که بودم (بچه تر از این؟؟؟ احتمالا خیلی دیدنی بودم )
همیشه دلم میخواست یه تیکه آسمون داشته باشم
یه آسمون کوچولو
یه آسمون که مال خودم باشه
هر وقت دلم خواست آبیش کنم
سفیدش کنم
صورتی
قهوه ای
شایدم بنفش
یا سبز چرا که نه؟
مثلا صبح از خواب بیدار میشدم و یه بشکن میزدم و یهو رنگش میشد قرمز
خیلی هیجان انگیز میشد
این که یه تیکه از آسمون مال من باشه
و خودم رنگش کنم
و اگه هر آدمی یه تیکه آسمون داشت
هر روز صبح تا شب کل آسمون پر بود از رنگای عجیب و غریب
بعد مثلا یه نخ بهش میبستی و آسمونتو با خودت همه جا میبردی
بالای سرت بود و هر وقت دلت میخواست
بارونی میشد
هر وقت دلت میگرفت سیل میومد
و هر روز که یه قرار خاص داشتی آبی
و بعدم نم بارون و هوای 2نفره و ..........
سرم به جایی نخورده ......خوبم
اخه امروز یه جایی خواندم
بهمن ماهی ها معمولا دیونه هستن
معمولا؟؟؟؟
تازه نوشته بود عشقای رویایی می آفرینن
(منم دلمو خوش کردم بیآ فرینم نخندین )
آهان رسیدیم به بهمن ؟؟
دوستایی که تولدمو تبریک نگفتین از همتون ناراحتم
بجز مهدی که یادش بود
بقیه همه رد شدین
بخشیدنی هم در کار نیست
امسال مامان منو غافلگیر کرد بعد سال ها که برام تولد نگرفته بود
امسال جبران کرد
فکر میکردم یادش نیست
ظهر منو با یکی از دوستام فرستاد بیرون
وقتی برگشتم خونه اومد جلوی در چشمام بست و منو برد بالا
یه آرایشگر آورده بود
البته موهامو چون کوتاه کرم زیاد نمیشد مدل داد
اتو زد و......
و یه پیراهن دکلته که تا روی زانوم بود واسم خریده بود
رنگش سفید بود پایین دامنش پف
خیلی با مزه بود
شبیه بچه ها شده بودم
فکر کنید موهای کوتاه و یه تاج نگیندار سفید
و یه پیراهن کوتاه سفید
حس میکردم 7یا 8 سالمه
وقتی پوشیدمش جلوی آینه وایستادم خودمو نگاه کردم
باورم نمیشد خیلی با نمک بود
و وقتی رفتم پایین
دیدم همه جا پر باد کنک کرده تزیین
یاد بچگیام افتادم
بیشتر دوستامو اکثریتشون رو دعوت کرد بود
شب خیلی خوبی بود
یاد روزای خوب گذشته افتاده بودم
شب که رفتم بالا مامان اومد بالا بهم گفت خوش گذشت ؟؟؟
آره وای مامان نمیدونی چقدر شیرین بود امشب
یاد تمام روزای خوب بچگیم افتادم
یاد تمام تولدام یاد تمام کیکا
یاد ....
چشمام پر از اشک شد بغلش کردم
توی چشماش نگاه کردم
چجوری ازت بخاطر تمام خوبیات تشکر کنم ؟
بخاطر اینکه این دختر لجبازو تحمل میکنی
بخاطر اینکه مامانمی
چجوری ؟؟
همین که منو دق ندی کافیه
میخندی
آره دیگه خنده ام داره
میره سمت کمد لباسا بیا کمکت کنم لباستو عوض کنی
دستشو میگیری مامان ؟؟؟
سرشو تکون میده بله؟
دوستم داری مگه نه ؟
میخنده دیوونه شدی نه؟
فکر میکردم دیگه دوستم نداری
بر میگرده سمتت چی ؟
بغلش میکنی هیچی
وقتی رفت شروع کردم به باز کردن کادو ها
یه سری لباس بودن و یه سری مجسمه
کتاب و یه
لا به لای اون کادو ها یه گوی ارزوی بزرگ بود
ازش خیلی خوشم اومده
با نمکه انگار که همون آسمونه
همون دنیای کوچیک زندگیمه همون شیشه همون
اون شب خیلی خوب بود
بعد مدت ها حس کردم که مامانم منو دوست داره
براش هنوز عزیزم
همه چیز خوب بود بعد مدت ها رقصیدم و
برای دوستام پیانو زدم اصرار کردم منم گفتم بده نزنم
فکر کنم 4سال بشه واسه کسی پیانو نزده بودم
خلاصه دارم پیر میشم
پیر
یادتونه بالا گفتم دلم یه تیکه آسمون میخواد ؟؟
بزرگتر که شدم
یاد گرفتم همه ی آدما توی دنیا یه تیکه آسمون دارن
همه ی آدما توی دنیا یه ستاره دارن
همه ی آدما توی دنیا یه....
همون یه تیکه آسمون همون یه ستاره است که باعث میشه هر روز لبخند بزنیم و
بخاطر ش از خواب پاشیم
همون یه تیکه آسمونه که هر روز باهامونه و رهامون نمیکنه
ساعت حدودا 7 غروبه
از بیمارستان برگشتی
خوب نیستی
همین هفته باید بستری شی
اعصابت داغونه اخه چت شده لعنتی ؟؟/
میخوای برگردی خونه
حوصله سکو ت خونه رو نداری
کمی میچرخی و جلوی یه کافه نگه میداری
پله ها رو میری بالا
چند تا میز پر
دختر و پسرای جوون
میری و یه میز گنج دیوار پیدا میکنی
حوصله هیچ چیزی رو نداری
داغونی
چرا هیچ چیز درست نمیشه ؟؟/
دارم میمیرم ؟؟
واقعا دارم میمیرم؟؟
دارم میمیرم؟؟؟
سرتو بلند میکنی و توی صورت پسر جونی که رو به روت ایستاده زل میزنی
یه قهوه ترک
امر دیگه ای نیست
نه مرسی
نمیدونم چند دقیقه بود اما احتمالا بیشتر از یک ساعت بود که
تو خودت فرو رفتی
یادم نمیاد کجا بودم ذهنم قفل کرده
یه قطره اشک از صورتت میچکه پاکش میکنی و
زل میزدی به فنجون قهوه
هنوز نخوریدیش یخ کرده
بلند میشی میزو حساب میکنی
برمیگردی خونه
رغبتی واسه رفتن نداری
میشینی روی تاب حیاط
هوای سرد بیرون و دستای یخ کرده ات
نیم ساعتی میشه تاب میخوری
صدای بسته شدن در ساختمون اومد
نرگسه
سلام خانم اینجایین؟؟؟
سرتو تکون میدی
خوبین؟
سرتو تکون میدی
دارم میرم خونه شام حاضره مادرتون رفتن آرایشگاه گفتن دیرتر میان
سرتو تکون میدی
نرگس رفته
بلند میشی میری سمت ساختمون
بارونی و شالت و کیفت رو میندازی روی مبل
میری وقهوه ساز رو روشن میکنی
میشینی پشت پیانو
نت های درهم
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس
تو این غبار
تو این سکوت
چه بی صدا
نفس نفس
از این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم
رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم
تو این شب گریه میتونی پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی
تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش
بلند میشی
یه قهوه میریزی
میزاری روی میز
میری توی آینه قدی می ایستی گیره موهاتو باز میکنی
موهات تا روی آرنجت میرسه
فردا باید کوتاهشون کنم
بعد عمل سخته بشورمشون
دلم نمیخواد
دستتو میزاری روی گونه هات چته دختر
همه چیز تموم میشه
مثل یه چشم به هم زدن
توی آینه به خودت لبخند میزنی
من حالم خوبه همه چیز خوبه
میری بالا باید خودتو آماده کنی
ساعت حدودا 9بود جفتشون برگشتن خونه
مادر صدام کرد بیا شام بخوریم
میری پایین
سلام خسته نباشین
پدر سرشو تکون میده
به صورت مادر زل میزنی
چیه؟؟
هیچی
عوض شدم ؟
لبخند میزنی آره خیلی
یه چشمک بهت میزنه این آقا که اصلا نفهمید
پدر سرشو بلند میکنه چی ؟
هیچی آقا شامتو بخور
میل به خوردن نداری کمی میخوری
پدر بلند میشه
چته دختر بگو دیگه
بلند میشی به مادر کمک میکنی ظرفارو بزاره تو آشپزخونه
نمیتونی بگی
برمیگردی توی اتاقت
چی بگی؟
توی اتاق قدم میزنی
قدم میزنی
قدم میزنی
میری پایین
دارن میوه میخورن و تی وی میبینن
میری سمتشون
پدر ؟؟
بله؟
میشه یکم حرف بزنیم ؟
حرف؟؟؟
بله
خب بگو ؟؟
میشه تی وی رو خاموش کنم
مادر میگه نه
بگو گوش میکنم
میری سمت تی وی خاموشش میکنی
بر میگردی سمتشون میشه فقط به من گوش بدین
مامان میگه چی شده باز داریم فیلم میبینیما
حتما مهمه که مزاحم فیلم دیدنتون شدم
اصلا من براتون مهم هستم ؟
تی وی رو روشن میکنی باشه ببینین
میری سمت پله ها
پدر صدات میکنه
میایستی
بیا اینجا
خاموش کن اینو
اخه
میگم خاموش کن
مادر تی وی رو خاموش میکنه
خب بگو چی شده ؟
میشینی روی به روی پدر
میخوام یه چیزی بگم که میدونم عصبانی میشین
اما اول به همه ی حرفام گوش بدین
بعدش عصبانی شین باشه ؟
من کی عصبانی شدم ؟؟؟
میخندی هیچوقت گفتم اگه عصبانی شدین
برگه های آزمایش و همه ی دارو ها و همه رو میزاری روی میز
تمام حرفام اینان
وقتی براشون تعریف کردم که باید بستری شم
و توی این مدت چند بار بستری شدم و
و این چند ماه چقدر درگیر بودم و.........
مادر باورش نمیشد
فکر میکرد دارم شوخی میکنم
همش میگفت شوخی میکنی ؟؟
که پدر سر مادر داد زد و گفت چی میگی هی شوخی شوخی
از این کله شق هر چی بگی بر میاد
الان داری بهم میگی ؟
الان ؟
خب تو که تا حالا فکر کردی بیکس و کاری
الانم فکر کن کسی رو نداری
تو کی میخوای آدم شی ؟
کی ؟
خدایا چقدر باید از دست این دخترلجباز بکشم من
تو چرا انقدر لجبازی
تو
دیگه نمیدونم باید باهات چیکار کنم
پدر الان وقت مناسبی واسه این حرفا نیست
نیست پس کی هست ؟؟
اصلا دیگه من پدرت نیستم
تو مگه پدر داری
تو پدر داری ؟؟
میری سمت پله ها
داد میزنه کجا میری ؟
مگه با تو نیستم ؟
برمیگردی سمتش
بسه دیگه
بس؟
شماره اون دکتر احمقت رو بده ببینم
پدر ..؟
پدر و زهر مار
خواهش میکنم بس کن من به قدر کافی کلافه هستم
میره بیرون و درو محکم میکوبه
مادرم میره سمت در
تو دیوونه ای
ما رو هم داری دیوونه میکنی
میری از پله ها بالا
یه هد ست میزاری تو گوشت و سعی میکنی بخوابی
اما خوابت نمیبره
این آخرین پستی بود که
نوشتم میخواستم بزارم توی وبلاگ اما فکر کردم اگه اتفاقی برام بیوفته
ناراحتتون میکنم
بخاطر همین چیزی نگفتم
بعد اون شب 2هفته ای طول کشید تا عمل شدم
اون شب که جرات گذاشتن این پست نداشتم
ولی امروز که همه چیز تموم شده
و خیلی خوبم گفتم که بزارمش
یکم هم بخاطر تنبلی این روزاست
که دستم به نوشتن روزمرگی نمیره